تبليغاتX
modam

modam
 
قالب وبلاگ

یادش بخیر روزهای آموزشی رو میگم  دوران دوستی های بی آلایش، گذشت وهمدلی، سختی های شیرین، حمومای 7دقیقه ای ، خوابای دزدکی صبحگاهی،گریه های جدائی پایان دوره،تجربه زندگی بااقوام مختلف. سخت بود ولی واقعاً شیرین بود

 


پی نوشت : دیشب داشتم عکسای دوران آموزشیمو نگاه می کردم . خاطرات قشنگی داشتیم.

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 4:42 بعد از ظهر ] [ محسن ] [ ]

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یک شکلات گذاشت کف دستم. هردوتامون بچه بودیم. سرم را بالا کردم .سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم، گفت:« دوستیم؟» گفتم:« دوست دوست» گفت:« تا کجا؟» گفتم:« دوستی که تا ندارد» گفت: «تامرگ» خندیدم وگفتم :« من که گفتم تا ندارد» گفت:«باشه، پس تا بعد از مرگ» گفتم:« نه نه، گفتم که تا ندارد» . گفت: «قبول ، پس تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم باهم دوستیم. تا بهشت، تاجهنم، تا هرکجا که باشد من وتو باهم دوستیم» خندیدم وگفتم:« تو برایش تا هرجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلاً یک تا بکش از این دنیا تا اون دنیا. اما من اصلاً تا نمی گذارم»نگاهم کرد ، نگاهش کردم.

گفت:« بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم». گفتم:« باشد،توبگذار» گفت:« شکلات. هربار که همدیگر را ببینیم یک شکلات مال تو و یکی هم مال من باشد»گفتم:« باشد». هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات می گذاشت توی دست من. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهنم وتند تند آن را می مکیدم. می گفت:« شکمو، تو دوست شکموئی هستی .» و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ . می گفتم: « بخورش» می گفت:« تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند» صندوقش پراز شکلات شده بود. هیچکدامش را نمی خورد ولی من همه اش را خورده بودم. گفتم:« اگر یکروز شکلات ها یت را مورچه ها بخورندیا کرم ها، آنوقت چکار می کنی؟» گفت:«مواظبشان هستم» می گفت:« نگهشان می دارم تا موقعی که دوست هستیم» و من شکلات را می گذاشتم توی دهنم و می گفتم:« نه نه، تا ندارد، دوستی که تا ندارد».

یکسال ، دوسال، چهار سال، هفت سال، ده سال ، بیست سال شده است. دیگر هردوی ما بزرگ شده ایم. من همه شکلات ها را خورده ام ولی او همه را نگه داشته . او امشب آمده تا خداحافظی کند. می خواهد برود آن دور ، دورها. می گوید :« می روم ولی، زود بر می گردم» من می دانم، می رود وبرنمی گردد. یادش رفت به من شکلات بدهد. من یادم نرفت ، یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم این برای خوردن. یکی هم گذاشتم کف آن دستش گفتم:« این هم آخرین شکلات ، برای صندوق کوچکت.» یادش رفته بود که صندوقی برای شکلاتهایش دارد. هردو را خورد .خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچکدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پراز شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟

[ سه شنبه سوم شهریور 1388 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ محسن ] [ ]

مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبائی، پشت درهای یک نمایشگاه نظرش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.

مرد جوان از پدرش درخواست کرده بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدرش توانائی خرید آنرا دارد.

بالخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت :« من از داشتن پسر خوبی مثل تو فوق العاده مسرور وشاد هستم و تورا بیش از هرکس دیگری در دنیا دوست دارم». سپس یک جعبه به دست او داد. پسر کنجکاوانه در جعبه را گشود و در آن یک کتاب مقدس که روی آن نام او طلاکوب شده بود را یافت.

باعصبانیت فریاد کشید: « با همه مال ودارائی خود تنها یک کتاب به من هدیه می دهی؟».

کتاب مقدس را روی میز گذاشت وپدر را ترک کرد.

سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبائی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند، از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود، اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرافی بدستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از آن بود که پدرش همه اموال و دارائی اش را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی کند.

هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی کرد ، در همان حال کتاب مقدس قدیمی را بازیافت. در حالی که اشک می ریخت ، انجیل را باز کرد وصفحات آنرا ورق زدو کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او آنجا بود ، وجود داشت ، روی برچسب ، تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود:« تمامی مبلغ پرداخت شده است.»

[ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ] [ 5:42 بعد از ظهر ] [ محسن ] [ ]

سارا 8 ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت بیمار است و پولی هم برای مداوای او ندارند. سارا شنید که پدرش به آهستگی به مادرش گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را در آورد.قلک را شکست .سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد. فقط 5 دلار بود. به داروخانه رفت ،جلوی پیشخوان ایستاد تا داروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود.

بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی پیشخوان ریخت. دارو ساز با تعجب پرسید:«چی می خوای عزیزم؟»

دخترک توضیح دادکه برادر کوچکش چیزی توی سرش رفته و پدرم می گوید، فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. او هم می خواهد معجزه بخرد، داروساز گفت:« متأسفم دختر جان،ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم». چشمان دخترک پر از اشک شد و سپس پرسید:« من از کجا می توانم معجزه بخرم؟».

مردی که در گوشه ای ایستاده بودو لباس تمیز و مرتبی به تن داشت، از دخترک پرسید:« چقدر پول داری؟». دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندی زد وگفت: « آه چه جالب! فکر می کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد». سپس به آرامی دست او را گرفت و گفت:« من می خواهم برادر و والدینت را ببینم ،فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد».

آن مرد دکتر آمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب، در شیکاگو بود. فردای آنروز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: « از شما متشکرم ،نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟». دکتر لبخندی زد و گفت: « فقط 5 دلار».

[ شنبه هفدهم مرداد 1388 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ محسن ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
چت باکس


امکانات وب